|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
پوچی
هر روز یک پدیده ی تازه ، خوشبختانه ! انگار همش مجبوری چیز یاد بگیری ، به قول حسین محسنی به زور هم که شده باید بری بهشت
دارم از سر کار ساعت یک نصف شب بر می گردم خونه
باید از مرکز شهر رد بشم
با دو چرخه هستم
دو چرخم رو چند روز پیش در انجمن تعمیر دو چرخه بعد از سه ساعت کار رو براهش کردم
ادوارد اینجاست داره با دو نفر دیگه صحبت می کنه ، بهش سلام می کنم که برم نمی ذاره برم
مسته مسته
از بهترین دوستای فرانسوی منه ، پسر خیلی خوبیم هست ، شاید به همین دلیله که اصلا دوست نداشتم تو وضعیتی ببینمش که همیشه ولگردای تو خیابونو اونجوری میبینم
بهم میگه بذار یه دور با دوچرخت بزنم
سوار می شه ، اون مست بود من هشیار ، اون دوچرخه سوار شد من پیاده . تصادف کرد
وقتی برگشت مدام تکرار می کرد هزینه ی تعمیر دوچرختو میدم ، یک ترمزش در رفته بود، چرخ جلوش کج شده بود.
نمی فهمید اصلا صحبت هزینه نیست ، حرف سر اینه که عصای دست من این دوچرخه ست ، وقتی که باید دوباره برای تعمیرش بذارمو واسه کارای دیگه لازم دارم ، با این حال مهم نبود چندان ، به فارسی بهش گفتم فدای سرت ، نگام کرد فقط .
گفت باید باهات صحبت کنم ، گفتم بذار واسه فردا ، گفت نه لازم دارم الان ، آخه از معدود فرانسوی های ست که حرف هم رو می فهمیم ، دید فلسفی داره یه ذره ، عاطفیه !
رفتیم آپارتمانش ، همه ی هم خونه هاش تو اطاقاشون خواب بودن ، برای بار صدم دنبال آتیش گشت تا سیگارش رو روشن کنه ، بازهم دست کرد تو جیبش دید نداره، رفتم گاز رو واسش روشن کردم تا سیگارشو روشن کنه.
نشست از همه ی داستانهای عشقیش تا سه صبح حرف زد. عاشق شده. هم اطاقیش هم که بیخواب شده بود به ما پیوست و نشستیم تا چهار صبح
یک صدای انفجار اومد از بیرون ، با صدای خورد شدن شیشه، همسایه ی پایین بود ، انرژی هسته ای هم تولید نمی کرد تو اطاقش ، یادش رفته بود شمع رو کنار اسپری نذاره
آتش نشانی اومد ، من رفتم ، با دوچرخه ای که خیلی دلش نمی خواست جور مستی رفیق من رو بکشه ، اما چاره ای هم نداشتم.
زنگ زد بعد از ظهر، می دونستم زنگ می زنه.
میخواست عذر دیشب رو بخواد و از من هم بخواد که حرفی به کسی نزنم راجع به تمام حرفهاش
منم گفتم اصلا یادم نیست و خیالش راحت باشه
حق داشتم به فکر فرو برم
در چند ساعت چندین موضوع مختلف بهت هجوم میارن ، اونوقت چه جور میشه فکر کرد که آدم دست خوش تحمیلات اطرافش نیست !!
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
یک از اتفاقهایی که می توانم بگویم مرتب در زندگی من در حال افتادن است این است که همیشه یکی هست یا کسانی هستند که دلم برایشان به غایت تنگ باشد و دوست داشته باشم در کنارشان باشم.
زمان افسار گسیخته است.
به آخر الزمان نزدیک می شویم.
ایران در چنان وضعیت ناامید کننده ای به سر می برد که نمی توان آن را تبیین کرد ، باید آن را زیست.
مدینه ی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون جامعه انسانی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون انسان فاضله وجود داشتنی نیست.
یک اثر انسانی زمانی انسانی ست که عیب داشته باشد ، چون انسان عیب دارد ، ماشین می تواند بدون عیب باشد ، انسان نمی تواند.
گاهی آنقدر چیزهای زیبا در این دنیا می بینی که به او دل می بندی ، ام می ترسی و پا پس می کشی.ا
" این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده ! "
دو هفته
ای می شود که بر خلاف همیشه آسمان شهرمان گرفته
انگار
آسمان هم دیگر از این همه بلا تکلیفی خسته شده و زانوی غم در بغل ساز "چه
کنم" می زند
دل من
هم دست کمی از آسمان ندارد
امروز
اصلا سر سازگاری ندارد
دلم می
خواست جایی بودم که دلم می خواست
دلم می
خواست می دانستم دلم می خواهد کجا باشم
دلم می
خواست دلم تکلیف خودش را با من روشن می کرد
دلم می
خواست کسی از درونم مثل آدم گاهی با من حرف می زد تا می فهمیدم آن توها چه می گذرد
دلم می
خواست گاهی هم روزگار کمی حرف شنوی داشت
دلم می
خواست کمی لج نمی کرد ، بچه بازی در نمی آورد ، عمدا اذیت نمی کرد
گاهی به
این فکر می کنم که آدمیزاد هستم و در این دنیا زندگی می کنم دلهره برم می دارد
شاید روزی
از روزهای پاییز یا زمستان باشد
روزی که
می رسد
روزی که
یا سرد است یا خیلی سرد
روزی که
این نباشم
که این
نباشد
چند روز
پیش سالگرد تولدم بود
خیلی هم
اتفاق مهمی نیست به نظر خودم ، اما امسال انگار تند گذشت ، گذر زمان هر سال انگار
سریعتر می شود.
به این
کاری ندارم.
دقیقا
سه روز بعد از تولد من ، نه ، دو روز ، روز سوم خرداد سال شصت و یک بود. من دو روز
داشتم که خرمشهر آزاد شد. حماسه ای که بارها از آن شنیده ایم و لابد خواهیم شنید.
بدون اینکه
گرایشی نسبت به وطن پرستی مفرط داشته باشم ، هر وقت یاد این پیروزی می افتم ، یا
به هر بهانه ای تصویری از آن از جلوی چشمم می گذرد ، نا خودآگاه نشاطی عجیب مرا
فرا می گیرد ، اما همزمان اندوهی گران هم به سراغم می آید.
این اندوه
ناشی از نوع نگاه امرزو ما به هشت سال جنگ ایران و عراق است
اینکه
برای همه مردم دنیا از هر دین و قومی انسانهایی که از همه دارایی خود گذشته اند و
برای یک هدف جنگیده اند محترم شمرده می شوند ، به خصوص جنگی که نه از سر کشورگشایی
بلکه از سر دفاع در برابر هجومی غیر انسانی پا گرفته.
اما
چیزی که من را همیشه آزار می دهد این است که به خاطر برخوردهای نادرست و حساب
ناشده ی حکومتگران ما امروز این جانفشانی ها آن قدر که باید و شاید گرامی نیست.
نمی
دانم چه بگویم
امروز
خیلی دستم به نوشتن نمی آید.
خلاصه
اینکه من هیچ وقت تجربه ی خراب شدن یا
اشغال شدن خانه ام را نداشته ام ، اما کسانی بودند و وهستند که این تجربه را دارند
، دیروز در خرمشهر و امروز در گوشه های دیگر دنیا . امروز یاد خرمشهر افتادم . یاد
اینکه این همه نادیده گرفته شدن روا نیست. امروز مردم این مناطق در سختی روزگار می
گذرانند و از حقوق بدیهی خود دورند .
دو پست قبلی در مورد slam نوشتم .امروز آن مطلب را اصلاح می کنم.
slam کلمه ی درست آن است که در زبان عامیانه ی امریکایی به معنای کوبیدن می باشد، مثل کوبیدن یک در.
ویکیپدیا می گوید این کلمه معرف نوعی شعر خوانی دکلمه ای و تئاتری است و از آن به عنوان هنر شعر خوانی نام می برد.
این سبک شعر خوانی در دهه ی 80 در امریکا باب شده و بعدها در دهه ی 90 وارد فرهنگ عمومی فرانسه شده. این نوع شعر خوانی مختص جمع است ، یعنی کاری گروهی ست ، شرکت در آن نیز آزاد است. هر کس می خواهد می تواند شعر خودش را بخواند و در ازای آن یک لیوان هدیه می گیرد. اینها همه از اجزای تعریف کننده ی این نوع شعر خوانی هستند. بداهه خوانی هم گاهی اما بسیار کم در آن رایج است.
امروز
روز خیلی عجیبی بود
هوا
بر خلاف بیشتر روزهای شهر ابری و گاهی بارانی بود ، با اینکه هوای بارانی را به
خاطر تازه بودنش دوست دارم اما گاهی خیلی کلافه ام می کند.
بعد
از ظهر برای انجام چند کار بیرون رفتم:
یک:
پیرمردی را دیدم که یک بار دیگر نیز او را دیده بودم، در همین حوالی زندگی می کند.
او بسیار پیر است.
به
گمانم بیش از صد سال دارد. این را میتوان از پلکهایش که هر کدام چندین چروک زخیم
دارند و از باقی صورتش فهمید. آنقدر پیر است که از اینکه راه می رود شگفت زده شدم.
امروز دیدمش که به آرامی به ایستگاه اتوبوس نزدیک می شد، چرخ خریدش را می کشید. از
یکی از فروشگاههای آن اطراف خرید کرده بود. مثل همیشه چندین کیف کوچک و بزرگ به
خودش آویزان کرده بود. به ایستگاه رسید. با اینکه معدود صندلی های ایستگاه خالی
بودند ، وقتی از تابلویی که ساعت رسیدن اتوبوس بعدی را نشان می داد فهمید اتوبوس
در پنج دقیقه می رسد، ننشست. ایستاد و کمی قدش را صاف کرد. در اتوبوس هم ننشست با
اینکه جای خالی زیاد بود ، چون می خواست سه استگاه بعد پیاده شود. باز هم سن و
سالش توجه مرا به خودش جلب کرد. در همین
فکر بودم که دیدم چیزی شبیه گوشی در گوش دارد. فکر کردم سمعک است ، اما بیشتر که
دقت کردم دیدم دارد با دستگاه پخش موسیقی (ام.پی.3 پلیر) اش ور می رود. ناگهان یک
شخصیت در ذهنم شکل گرفت، چیزی شبیه شکل گیری شخصیت "انیس" در رمان
"نامیرایی" کوندرا. او تنهاست ، تمام کارهایش را خودش انجام می دهد ،
هنوز به جای حرف زدن ترجیح می دهد گوش کند ، به اخبار و موسیقی هنوز علاقه مند است
و با سیر تحول جهان پیش می رود. او زندگی را امیدوار کرده ، مرگ را ناامید. آرام
است مثل نوازنده ای که به صدای ساز خودش گوش می دهد.
دو:
در همان اتوبوس پسری نوجان بود که گاهی سرش را به شیشه می کوبید و فریاد میزد.
درست پشت راننده نشسته بود .وقتی راننده به او تذکر داد از جایش بلند شد ، آرام شد
، همراهش از انتهای اتوبوس آمد و برای راننده توضیح داد که او مریض است .همراهش بلا فاصله از ماشین پیاده شد و رفت. او ماند. همچنان داد می زد ، به شیشه
تف می کرد ، فحش می داد ، سرش را به شیشه می کوبید ، اما سرش را بر نمی گرداند.
نمی دانم به راستی مریض بود یا نه ، اما انگار فرقش با همه ی دیگرانی که در آن
اتوبوس بودند این بود که از همه ی ما با زندگی صادق تر بود. تمام ناسزاهایی که ما
گاهی در دلمان به در و دیوار می گوییم را به زبان می آورد. هیچکس در آن نیمه اتوبوس
که او بود نه نشسته و نه ایستاده بود. او هم تنها بود.
سه:
مادری سیاه پوست در همان اتوبوس بود که با دو فرزندش در کناری ایستاده بود ، یکی
نوزاد در کالسکه و دیگری یک پسر بچه ی حدود سه ساله که دسته ی کالسکه را گرفته و
کلاه کاپشنش را بر سر کشیده بود. کسی را نگاه نمی کرد. وقتی نگاهش کردم در صورتش
یک مرد دیدم. شاید یک کارگر مزرعه ی پنبه ای در امریکا ، نمی دانم ، اما یک مرد
پشت چهره اش نشسته بود. وقتی خواستم پیاده شوم پشت سر او قرار گرفتم که همچنان دسته
کالسکه را چسبیده بود. سرش را به آرامی بلند کرد . لبخند زدم . بی تفاوت نگاهم
کرد. وقتی دستم را به طرفش دراز کردم تا به نشانه ی دوستی دستش را بگیرم ، با همان
آرامش دسته کالسکه را رها کرد ، با پنجه ی کوچکش انگشت سبابه ام را گرفت. آنقدر
صمیمانه دستم را گفت ، آنقدر کودکانه به دستی که به سویش دراز شده بود اعتماد کرد که تا چند لحظه بعد شکه بودم ، می خواستم فریاد بزنم از شوق ، می خواستم گریه کنم
از ذوق. با هم به سمت در رفتیم. فاصله ی اتوبوس تا جدول کنار زیاد بود . مادرش در
ایستگاه منتظرمان بود ، از شانه هایش بلندش کردم و روی زمین گذاشتمش. دوباره دسته
ی کالسکه را چسبید. از خیابان رد شدم. آنقدر تحت تاثیر این کارش بودم که حتی
دوباره برنگشتم نگاهش کنم.
چهار:
به میدان مرکزی شهر رفتم. چند روزی ست مسابقات والیبال ساحلی ! در یک زمین شنی که
برای این کار درست شده برگزار می شود. داشتم از کنار این زمین می گذشتم دیدم
علیرغم بارش باران ، دو تیم در حال بازی هستند، تیمی که مشکی پوشیده و از دو
مرد تشکیل شده بود در سمت چپ و دیگری که قرمز پوشیده بود و یک دختر و پسر در آن
همبازی بودند در سمت راست. خواستم از پله های کنار زمین بالا بروم تا زمین را از
بالا تماشا کنم. تمام سکوها از آب بارن خیس شده بود. با این حال چند نفری نشسته
بودن، چند نفر خیلی پراکنده. مردی میانسال در کنج نشسته بود. تنها کسی بود که گاهی حرفی میزد یا هورایی
می کشید ، کف می زد یا از جایش بلند میشد . وقتی می نشست در خودش مچاله می شد.
زانوهایش را به هم می چسباند ، کف دستهایش را روی زانو می گذاشت و آرنجهایش را به
هم نزدیک می کرد. روی زانوهایش خم می شد و برای دیدن بازی سرش را بلند می کرد.
نگاهش به من افتاد که در بالا ترین نقطه ی سکوها درست در وسط ایستاده بودم. رفتارش
خیلی کودکانه به نظر می آمد. به من خندید و با ایما و اشاره گفت بیا کنار من بنشین
، به من فهماند که با آستینش سکو را خشک می کند. من باید می رفتم.
این روزها غصه می خورم که نمی توانم زودتر از اوایل مرداد به تهران برگردم ، خیلی زیاد ، به این فکر می کنم که زود می گذرد و به اینکه چاره ای هم ندارم.
این
روزها حالم خوب است خدا را شکر
همیشه
روزهای بد هم هست ، اما اینکه اکثر روزهایت خوب باشد مهم است
خوب
یا بد بودن روزها و لحظه ها به خیلی چیز ها بستگی دارد اما مهمترین فاکتور برای من،
خودم هستم
شرایط
روحی ام
شرایط
روحیم هم به لطف مسکن هایی چون موسیقی و کتاب و ادبیات و دوست ، خوب است
چند
شب پیش به دعوت دو دوست که ساز می زنند در
یکی از اجراهای کوچکشان همراهی شان کردیم
من با
سه تار و دوستم با تنبک
دیگر
دوستمان هم طبلا زد
خیلی
خوب گذشت و در حد خودش راضی کننده
به
خصوص که برنامه بداهه نوازی بود
از
بداهه نوازی همیشه حال عجیبی می گیرم
انگار
آدم با ساز حرف می زند
آن شب شبی مخصوص شعر خوانی بود ، نوع خاصی از شعر خوانی به نامSlam (در مورد املای آن مطمئن نیستم) که در حقیقت نوعی متن است شبیه "بحر طویل" ادبیات فارسی ست که نوع خواندن آن بسیار مهم است و هویت اصلی اش را تشکیل می دهد. قالبی که خیلی اجتماعی ست و برای بیان اعتراضات اجتماعی استفاده می شود. نوعی دیگر از نقش اجتماعی هنر، به نظر من اوج هنر.
دیشب
بعد از مدتها که از دانلود فیلم "میم مثل مادر" می گذرد، این فیلم را به
همراه یکی از دوستانم دیدم.
پیش
ذهنم نسبت به این فیلم توصیه ی خانواده ام و عده ای ار دوستانم بود ، سارای عزیزم
هم امسال که ایران بودم تمام دیالوگ فیلم را از بر بود.
فیلم
خیلی تحت تاثیرم قرار داد ، بیش از اندازه، واقعا بیش از اندازه !!
کاردکرد
چنین فیلمهایی را مثل عزاداری هایمان در ایران می دانم.
چرا
حس ترحم اینقدر برایمان محترم است؟
گمان
می کنم این بحث در چارچوب روانشناسی اجتماعی مطرح می شود که من خیلی کم آن را می
شناسم ، یکی بحث کارکرد اجتماعی عزادای ست که خیلی مبسوط است ، اما بحثی که ذهن من
را جلب کرد نگاه جامعه به ناتوانان جسمی ست. ترحم که بخش اعظمی از رفتار انسانی و
انسانیت ما را تشکیل می دهد از پایه مفهومی غیر انسانی به حساب می آید به نظر من. چرا که با این دید این افراد به خاطر نوعی محدودیت جسمی بهره ی کمتری از زندگی نسبت به ما می برند یا ناشادترند، غافل از اینکه ندیدن یا نشنیدن یا ناتوانی به جسم محدود نمی شود ، چه بسا بسیاری از ما که با چشم نمی بینیم ، آیا نا آگاهی بدترین ناتوانی ها نیست ، ترحم نوعی حس برتری داشتن است نسبت به دیگری ، تو نمی توانی به کسی ترحم کنی مگر اینکه او رااز جنبه ای ناتوانتر از خود احساس کنی ، بماند !
به این فکر می کردم که شاید این ترحم از نوعی
تنبلی ، بی اطلاعی و بی سازمانی در اجتماع ما ناشی می شود ، اینکه وجدان خود را با
این اشکها آرام می کنیم ، به جای اینکه به دنبال ایجاد سازمانی اجتماعی(به معنای
ایجاد یا مشارکت در یک مجموعه ی هدف دار) یا اصلاح نگاه ترحم محور خود به این
افراد باشیم ، با دلسوزی خود ، خود را به نوعی توجیه می کنیم.
اینها
همه فکر هایی بود که کاملا همینجوری بعد از دیدن این فیلم به سراغم آمد ، اگر
مقداری بی پایه ، غیر علمی و سطحی به نظر می رسید عذرم را بپذیرید.
امیدوارم
در فرصتی بتوانم روی این ایده بیشتر مطالعه کنم.
نمی دانم اینجا چه می کنم
نمی دانم چگونه می توانیم چیزی را برای آینده دوست بداریم
همیشه دوست دارم وقتی سنم به حدود پنجاه سال رسید ، مزرعه
ای داشته باشم نه خیلی دور از شهر ، اما روستایی باشم به تمامی معنا
زندگی را ساده بگیرم و فارغ از همه چیز به خودم بپردازم ،
بخوانم و بنویسم
اما نمی دانم اگر این را دوست دارم چرا امروز اینجا هستم
نمی دانم این مفهوم احمقانه ی دوست داشتن چیزی برای آینده
مان را از چه زمانی و کجا در سرمان می کنند یا چگونه در سرمان می رود
چرا اگر من زندگی روستایی را دوست دارم امروز عمرم را در یک
روستا نمی گذرانم
چه چیز مرا به سمت آنچه امروز می کنم سوق می دهد
خدا نکند کاری که امروز می کنم آرزوهای سالهای پیشم باشد،
که در این صورت تمام زندگی را باخته ام !!
دوست دارم روزی بتوانم امروز را به کاری بگذرانم که امروز
دوست دارم
بازهم آرزویی برای آبنده
به نظرم احمقانه است