|
آن کس است اهل بشارت که اشارت داند ، نکته ها هست بسی محرم اسرار کجاست
|
اشک امانم نمیدهد
برای تو مینویسم
برای تو ، برای تو مینویسم که خواستی بیایی نشد، خواستی بمانی نگذاشتند، برای تو مینویسم.
برای تو که زبان راستگوی ملت بودی، برای تو که آمدی که نمانند ، که نتوانند شرمسارمان کنند.
ای کاش میماندی، ای کاش میگذاشتند.
کلامت را دوست داشتم وقتی گفتی میآیم که در سر بلند کردن ابران همراهیتان کنم. نگفتی میآبم تا ایران را سربلند کنم.
تویی که راستی مطلق بودی، صداقت کودکانه از کلامت میبارید. کرامت انسانی را میفهمیدی ، آزادی برایت مقدس بود.
برای تو مینویسم که شور جوانی بودی ، برای تو که از کلامت بهار میبارید، ترانه میچکید ، بر چشمانت راستی برق میزد.
کاش میماندی، کاش بمانی ، کاش ایران در کنارت قد راست میکرد، کاش ما در کنارت سر بلند میشدبم.
برای تو که دیشب در رویا شانه یه شانهات بودم.
بعد از کلی کار خیلی خستهام، روحم بیش از جسمم.
امروز متقاعد شدم بیش از آنکه آدم عاقلی باشم آدمی احساساتی هستم. دلیلش خیلی ساده است، از سه ماه پیش به فکر ترجمهی کتابی در باب انتخابات بودم، وقتم اجازه نداد، از یک ماه پیش به ضرورت نوشتن حداقل یک پست در بارهی انتخابات رسیدم، وقت نشد، اما امروز اصلا روز خوبی برایم نبود (با اینکه روز تولدم بود ) ، با حسین شیخ حرف زدم، نفس حرف زدن خوب بود، دلم مثل خیلیهای دیگر برایش تنگ شده بود، اما خبرهای خوبی نداشت. براوردش این بود که دوباره قرار است چهار سال بدنامی و خفت مردی به نام احمدی نژاد را به دوش بکشیم، بیش از آن بدنامی و خفت مردمی را که به او رای خواهند داد، مردمی که همه ما هستیم ، بهمان بر نخورد، همه ما، خود من اول از همه. این همه امید و آرزو به باد میرود، چهار سال صبر کردیم، چهار سال خوشبینانه به قضاوت نشستیم که بالاخره سرمان به سنگ خواهد خورد، که بالاخره بیدار خواهیم شد.
امیر عزیز! امیری را می گویم که چند ماه پیش با همسرش مهمان من بود، یادت میآید که سه ساعت تمام بحث کردیم که این راهش نیست، میگفتی باید به احمدی نژاد رای داد که مردم بالاخره روزی سرشان به سنگ بخورد؟! اما کی امیر جان، دیر شد ، قافله را باختیم، خواب اصحاب کهف که سهل است، این جماعت مرده اند، نوشتههای عصر قاجار را بخوان، انگار امروز ماست، روزی هزار بار تصنیف عارف قزوینی در سرم پیچ میخورد که " مخور غم که ایران ز ما خرابتر نیست، بد آن ملتی کز خرابیش خبر نیست" ، حالت تهوع میگیرم.
به یاد تمام حرفهایی میافتم که بارها از مراکشیها شنیدهام، به یاد تمام عشقی که به این به اصطلاح رئیس جمهور دارند، به اینکه میگویند تنها رئیس جمهوریست که در برابر غربیها از مسلمانها دفاع میکند، به یاد تمام حرفهای زده و نزدهام : مگر ما برای مسلمانان رئیس جمهور انتخاب میکنیم؟! ما اصلا چیزی به نام منافع ملی داریم؟ مسلما که نداریم، ملت ما ملت فلسطین را هم شامل میشود، عراق را هم ، اما کجا بودند این مسلمانان وقتی عراق به خاک ما تجاوز کرد؟ کجا بودند این برادران دینی وقتی ایران غارت شد؟ کجا هستند این مسلمانان فلسطینی تا از نام خلیج فارس دفاع کنند؟ کدام فلسطینی یا لبنانی برای ما ایرانیها تب میکنند که ما برایشان بمیریم؟
دار و ندارمان را دادیم تا مردی انتخاب کنیم که از جنس مردم باشد و هست، اما کسی نبود به ما بگوید رهبری کشور مردم نمیخواهد ، نخبه میخواهد. بودند کسانی که گفتند، اما آنها را به نام بی ذین و ایمان ترد کردیم، ادارهی کشور آیین کشور داری میخواهد نه دین!! متاسفم از زدن این حرفها، اما حقیقت برنده است.
" بماندیم و ما شد خراب این گلستان، گلستان ، شد این گلستان
دریغا نمانده گلی، بلبلی، به سرو بستان، به سرو بستان
اگر ملک جم شد خراب گو به ساقی، به ساقی، تو باش باقی، تو باش باقی
صبوحی بده زان شراب شب به مستان، به مستان، بده به مستان ، بده به مستان
بس است و ما را، هوای بستان،
که گل دو روز است در گلستان
بده می که دنیا دو روز بیشتر نیست
مخور غم که ایران زما خراب تر نیست
بد آن ملتی کز خرابیش خبر نیست، خبر نیست، جانم خبر نیست، جانم خبر نیست
آه که اگر آه در بگیرد
دامن هر خشک و تر بگیرد
بیخبران را خبر نمایید
زشان برِ ما خبر بگیرید"
(یک هفته پیش از انتخابات 22 خرداد)
باید من هم اعتراف کنم
اعتراف میکنم که مردمم را نمیشناختم
اعترافی نه از جنس گلسرخی و عطریانفر و ابطحی
امروز شرمنده ام از فراموش کردن تاریخ ایران، از نادیده گرفتن مردمی که هشت سال با چنگ و دندان از ایران دفاع کردند، مردمی که فکر میکردم مردهاند، اما دیدم زندهتر از آنند که توصیف یا پیش بینی شوند
اعتراف میکنم که مرد را از نامرد نشناختم
به مردمم شک کردم ، به نامردمانی که به تخت حکومت تکیه زذهاند شک نکردم
امیدوارم به گذشت زمان، امیدوارم به همین مردم، به همین سبزها
به جوان و پیرشان
در ادامه ی پست قبلی
رضا قاسمی در چاه بابل می گوید : "بله، جسم میماند، اما روح طاقت عذاب ندارد، می میرد"
شاخههای درخت نارون حیاط خانه را بریدند، به بهانهی بهاری که میرسید و زیبائیش را دو چندان میکرد ، زمستان و بهار آمد و رفت ، نارون جان سالم به در برد، اما فقط زنده ماند، از هیبت گذشتهاش تنها شاخهی بلندی باقی مانده بود که بر تن بیجانش سنگینی میکرد.
انگار ناف مهربانی و آزار را با هم بریدهاند.
/**/ به چشمانت بیاموز که هر کس ارزش دیدن ندارد !!! هرکس ارزش دیدن داشته باشد الزاما ارزش نگاه کردن ندارد ، حداقل به حرفهایش گوش نکن، خودت را مثل ابلهها در دام چشمانش گرفتار نکن!
چشمانم را میبندم! اما گاهی کسی که ارزش دیدن ندارد ، پشت پلکهای بستهات به سراغت می آید ، با خودم میگویم فکر کردن که ارزش نمیخواهد، آدم گاهی به چیزهای بیارزش هم فکر میکند.
دو روز است که همینطور نشستهام و به اطرافم نگاه میکنم، بیشتر به طرف چپم که خالیتر است، فضاهای خالی این توهم را در آدم ایجاد میکنند که کاری برای انجام دادن داریم. مثل کسانی که جدول حل میکنند و از این کار لذت میبرند، تمام صفحات روزنامه یا مجله را برای پیدا کردن خانههایی که میشود پرشان کرد زیر و رو میکنند و بعد از کلی تلاش که آن را پر میکنند تازه به اول خط میرسند ، پشیمان میشوند چون دیگر چیزی برای انجام دادن ندارند، کسانی هم از این فرصت استفاده کرده و کتابهایی چاپ کرده اند که همهاش خانههایی ست که پر میشوند. گاهی آدمها هم از کسانی خوششان میآید که خانههایی برای پر کردن دارند، چون این توهم را در آدم ایجاد میکنند که رابطهاش بیفایده نیست، کاری برای انجام دادن دارد. همهی آدمها به هر حال خانههایی دارند برای پر کردن، فقط نوع سؤال و جوابها فرق میکند، هر کس نوعی سؤال را دوست دارد جواب بدهد.
گاهی ما بیشتر از اینکه دنبال پیدا کردن جوابی برای سؤالهایمان باشیم، دنبال سؤالهایی هستیم که جوابهایش را میدانیم، خانههایی که با پرکردنشان احساس مفید بودن به ما میدهند. خانههایی که نمیدانیم چگونه پر میشوند را به حال خود رها میکنیم و میگوییم من برای این کار ساخته نشدهام. شاید هم تمامی خانههای خالی عالم کسی را داشته باشند که بداند چگونه پرشان کند، شاید هر یک از ما جوابی به یکی از سؤالهای هستی باشیم.
/*]]-->پوچی
هر روز یک پدیده ی تازه ، خوشبختانه ! انگار همش مجبوری چیز یاد بگیری ، به قول حسین محسنی به زور هم که شده باید بری بهشت
دارم از سر کار ساعت یک نصف شب بر می گردم خونه
باید از مرکز شهر رد بشم
با دو چرخه هستم
دو چرخم رو چند روز پیش در انجمن تعمیر دو چرخه بعد از سه ساعت کار رو براهش کردم
ادوارد اینجاست داره با دو نفر دیگه صحبت می کنه ، بهش سلام می کنم که برم نمی ذاره برم
مسته مسته
از بهترین دوستای فرانسوی منه ، پسر خیلی خوبیم هست ، شاید به همین دلیله که اصلا دوست نداشتم تو وضعیتی ببینمش که همیشه ولگردای تو خیابونو اونجوری میبینم
بهم میگه بذار یه دور با دوچرخت بزنم
سوار می شه ، اون مست بود من هشیار ، اون دوچرخه سوار شد من پیاده . تصادف کرد
وقتی برگشت مدام تکرار می کرد هزینه ی تعمیر دوچرختو میدم ، یک ترمزش در رفته بود، چرخ جلوش کج شده بود.
نمی فهمید اصلا صحبت هزینه نیست ، حرف سر اینه که عصای دست من این دوچرخه ست ، وقتی که باید دوباره برای تعمیرش بذارمو واسه کارای دیگه لازم دارم ، با این حال مهم نبود چندان ، به فارسی بهش گفتم فدای سرت ، نگام کرد فقط .
گفت باید باهات صحبت کنم ، گفتم بذار واسه فردا ، گفت نه لازم دارم الان ، آخه از معدود فرانسوی های ست که حرف هم رو می فهمیم ، دید فلسفی داره یه ذره ، عاطفیه !
رفتیم آپارتمانش ، همه ی هم خونه هاش تو اطاقاشون خواب بودن ، برای بار صدم دنبال آتیش گشت تا سیگارش رو روشن کنه ، بازهم دست کرد تو جیبش دید نداره، رفتم گاز رو واسش روشن کردم تا سیگارشو روشن کنه.
نشست از همه ی داستانهای عشقیش تا سه صبح حرف زد. عاشق شده. هم اطاقیش هم که بیخواب شده بود به ما پیوست و نشستیم تا چهار صبح
یک صدای انفجار اومد از بیرون ، با صدای خورد شدن شیشه، همسایه ی پایین بود ، انرژی هسته ای هم تولید نمی کرد تو اطاقش ، یادش رفته بود شمع رو کنار اسپری نذاره
آتش نشانی اومد ، من رفتم ، با دوچرخه ای که خیلی دلش نمی خواست جور مستی رفیق من رو بکشه ، اما چاره ای هم نداشتم.
زنگ زد بعد از ظهر، می دونستم زنگ می زنه.
میخواست عذر دیشب رو بخواد و از من هم بخواد که حرفی به کسی نزنم راجع به تمام حرفهاش
منم گفتم اصلا یادم نیست و خیالش راحت باشه
حق داشتم به فکر فرو برم
در چند ساعت چندین موضوع مختلف بهت هجوم میارن ، اونوقت چه جور میشه فکر کرد که آدم دست خوش تحمیلات اطرافش نیست !!
مباش در پی آزار و هرچه خواهی کن
که در شریعت ما غیر از این گناهی نیست
یک از اتفاقهایی که می توانم بگویم مرتب در زندگی من در حال افتادن است این است که همیشه یکی هست یا کسانی هستند که دلم برایشان به غایت تنگ باشد و دوست داشته باشم در کنارشان باشم.
زمان افسار گسیخته است.
به آخر الزمان نزدیک می شویم.
ایران در چنان وضعیت ناامید کننده ای به سر می برد که نمی توان آن را تبیین کرد ، باید آن را زیست.
مدینه ی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون جامعه انسانی فاضله وجود داشتنی نیست ، چون انسان فاضله وجود داشتنی نیست.
یک اثر انسانی زمانی انسانی ست که عیب داشته باشد ، چون انسان عیب دارد ، ماشین می تواند بدون عیب باشد ، انسان نمی تواند.
گاهی آنقدر چیزهای زیبا در این دنیا می بینی که به او دل می بندی ، ام می ترسی و پا پس می کشی.ا
" این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده ! "
دو هفته
ای می شود که بر خلاف همیشه آسمان شهرمان گرفته
انگار
آسمان هم دیگر از این همه بلا تکلیفی خسته شده و زانوی غم در بغل ساز "چه
کنم" می زند
دل من
هم دست کمی از آسمان ندارد
امروز
اصلا سر سازگاری ندارد
دلم می
خواست جایی بودم که دلم می خواست
دلم می
خواست می دانستم دلم می خواهد کجا باشم
دلم می
خواست دلم تکلیف خودش را با من روشن می کرد
دلم می
خواست کسی از درونم مثل آدم گاهی با من حرف می زد تا می فهمیدم آن توها چه می گذرد
دلم می
خواست گاهی هم روزگار کمی حرف شنوی داشت
دلم می
خواست کمی لج نمی کرد ، بچه بازی در نمی آورد ، عمدا اذیت نمی کرد
گاهی به
این فکر می کنم که آدمیزاد هستم و در این دنیا زندگی می کنم دلهره برم می دارد
شاید روزی
از روزهای پاییز یا زمستان باشد
روزی که
می رسد
روزی که
یا سرد است یا خیلی سرد
روزی که
این نباشم
که این
نباشد